ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

86

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

او منصرف خواهد شد . صاحب كرمان جواب نامه را رسولى فرستاد كه اينان به او پناه جسته‌اند و خواست كه چاولى شفاعت او را بپذيرد . چون رسول بيامد چاولى او را به احسان و عطاى جزيل خود بنواخت و او را واداشت تا به سود او جاسوسى كند ، او نيز وعده داد كه لشكر كرمان را از جنگ با او باز خواهد داشت و هر چه بتواند در شكست ايشان خواهد كوشيد . چون رسول بازگشت و به سيرجان رسيد ، سپاه كرمان در آنجا بود . او گفت كه چاولى را سر آن است كه به شما دست دوستى دهد ولى اجتماع اين سپاه در سيرجان او را به وحشت مىافكند . بهتر آن است كه باز گرديد . به دمدمهء او لشكر از آنجا بازگشت . چاولى از پى آن رسول بيامد و يكى از دژهاى كرمان را محاصره نمود . پادشاه كرمان در كار آن رسول به شك افتاد و چون تحقيق خبر كرد او را بكشت و اموالش را تاراج نمود و لشكر به جنگ چاولى فرستاد . صاحب آن قلعه كه در محاصره افتاده بود به لشكر كرمان پيوست و آنان را نه از جاده ، بلكه از بيراهه راه نمود . چاولى يكى از امراى خود را فرستاد تا به او خبر دهد و او در جاده هيچ كس را نديد و باز گرديد و خبر داد كه لشكر كرمان بازگشته است . چاولى به سخن او اعتماد كرد و با اندك سوارانى كه با خود داشت دل آسوده نشسته بود ، بناگاه در شوال سال 508 لشكر كرمان بر او شبيخون زد . چاولى پاى به فرار نهاد و جمعى از يارانش كشته و اسير شدند . در آن حال كه چاولى مىگريخت ، خسرو و پسر ابو سعد به او رسيدند . چون آن دو را بديد بترسيد ولى آنان به او مهربانى نمودند و او را به مأمنش در فسا بردند و در آنجا لشكريانش به او پيوستند . شاه كرمان اسيران را نيز آزاد كرد و زاد و راحله داد و نزد او فرستاد . در همان حال كه چاولى به آهنگ انتقام لشكر بسيج مىكرد كه به كرمان رود چغرى بك پسر سلطان محمد بن ملكشاه در ماه ذو الحجهء سال 509 در سن پنج سالگى بمرد و چاولى نيز از خصومت با كرمان دست برداشت . فرمانرواى كرمان نزد سلطان محمد كه در بغداد بود كس فرستاد و از او خواست كه چاولى را از تعرض به كرمان باز دارد . سلطان پاسخ داد بايد آن قلعه در مرز كرمان را كه چاولى محاصره كرده است به دو واگذارد و آن قلعه را نام فرج [ 1 ] بود . چاولى در ماه ربيع الاول سال 510 درگذشت و مردم از تعرض او در امان ماندند . و اللّه سبحانه و تعالى اعلم .

--> [ ( 1 ) ] متن : فرح .